چشمان من روزی به خواب خاک می روند
بی آنکه مجالی یابند تا سیاهی تقدیر را
باری دیگر به تو بیاموزند.
همان برق ناخودآگاه اختصاصی که تو را لرزاند
و از پوشش آینه وار پلکهای داغ من تیرکشان خارج شد.
نگاه من تو را در نوسان خود می بلعد
و سیاهی مژگان خیس من دلتنگی خود را
بایاد آن شب تابستان بروی تپش مات چشمانم می کشد.
برای من فروغی نیست از این کدورت بی فرجام ,
چرا که مرا پیوندی باید با ابدیت دستهایت
و آهنگ نامنظم ناخنهایت روی دیوار گچی
که با طعم تن عریانت در آمیخت و مرا سرود یگانگی شد.
بی شک آن شب تو را خواب می دیدم ,
چرا که زندگی هراسان مرا به یاد آورد
از حرکت مدار رنج چون چرخی کاسته.
ولی دریغا, عشق را لحظه ای کافیست برای شکفتن... ن